خانواده نهاد مقدسي است که بنياد اجتماع در آن شکل مي يابد. مي گويند پايداري و قوام هر جامعه اي بر پايه ي ميزان استحکام خانواده هاي آن جامعه بنا نهاده شده است.

      محمد از دانش آموزان مودب، آرام و البته کم حرف و درونگراي يکي از کلاس ها است. بعد از نمايان شدن افت تحصيلي او پدرش را براي گفتگو به مدرسه دعوت نمودم. با تأخيري دو هفته اي مادرش به مدرسه آمد. صحبت هاي ايشان با همکاران و مدير مدرسه همه ي ما را منقلب نمود و من آرزو کردم اي کاش والدين محمد را دعوت نمي کردم تا در زمينه ي وضعيت تحصيلي او صحبت شود:

مادر محمد بعد از معرفي خود در حالي که اضطراب و نگراني در چهره اش نمايان بود، گفت:

 پدرش که خدا ... کند ما را رها کرد و رفت معتادي که همه چيز حتي خانواده و فرزندش را قرباني نمود رفت و مشخص نشد که چه شد و کجا رفت. با رفتن او من ماندم و يک پسر و خانه ي مستاجري که مهلت آن سر آمده بود. آرام آرام مشکلات بيشتر خودش را نشان داد و از همه مهمتر حرف مردم مرا آزار و رنج مي داد در خانه هاي مردم نظافت مي کردم تا فرزند دلبندم با خيال راحت به مدرسه بيايد و قند در دلش آب نشود. تا اينکه براي داشتن حداقل يک سرپناه و برخلاف ميلم مجبور به ازدواج مجدد با مردي ظاهراً خانواده دوست شدم . اکنون يک سال از آن زمان مي گذرد ديگر از آن مرد ظاهراً مودب خبري نيست. اکنون من برده و کنيز او در خانه و پسرم کارگر و نظافت چي او در محل کارش هستيم کتک زدن من و پسرم جزيي از برنامه روزانه ي اوست که اگر انجام نشود گويا چيزي را گم کرده است زن دست هاي کبود خود را نشان مي داد و اشک مي ريخت فحش و ناسزا به من و فرزندم نقل و نبات دهان اوست و الان نيز مرا تهديد کرده که بروم و بر نگردم آمدن مدرسه براي فرزندم ممنوع کرده است به من گفته حق نداري از منزل بيرون بروي. محمد را کتک مي زند و مجبور به انجام کار مي کند آن هم تا دير وقت. مشخص است ديگر رمقي براي او نمي ماند تا درسش را بخواند. اکنون آمده ام بگويم من ديگر خسته شده ام آمده ام تا بگويم هر کس بيايد حاضرم تا سرپرستي فرزندم محمد را به او واگذار کنم و او را از اين زندگي ناراحت کننده نجات دهم (در تمام اين مدت زن در حال اشک ريختن است و نگراني و اضطراب در چهره اش نمايان بود).

     زن ما را قسم مي داد که مبادا همسرش متوجه آمدن او به مدرسه شود و بداند که او مشکلاتش را بيان نموده است. او زمان رفتن در حالي که رو به آسمان نگاه مي کرد، گفت: خدايا تو شاهدي که من براي داشتن يک سرپناه دوباره ازدواج کردم و اکنون حاضرم فرزندم را براي نجات از اين وضعيت به کسي که او را مي پذيرد تقديم کنم .

      من و همکاران صحبتي نداشتيم که بگوييم . مربي تربيتي مدرسه ايشان را آرام نموده و اندکي اميدوار ساختند. مادر محمد رفت و سکوت سنگين جمع همکاران خود گوياي هزاران حرف نگفته ما بود. مادر محمد حتی حاضر نشد از راه های قانونی پیگیر بی عدالتی موجود در زندگی اش شود.

     شاید این روزها اگر کمی دقت نماییم می بینیم چنین خانواده هایی مانند خانواده محمد با شدت و ضعف متفاوت، در اطراف خود ببینیم. فرزندان طلاق و مادران طلاق حاصل هزاران بی عدالتی موجود در جامعه هستند به راستی آنان خود گناهی نکرده اند که در چنین گرفتاری عظیمی دچار شوند. آیا محمد و امثال او حق داشتن یک خانواده ی امن را ندارند؟ آیا آنان حق ندارند دست نوازش گرم پدری مهربان آنان را به زندگی امیدوار سازد ؟ به راستی حکایت غریبی است حکایت زندان زنان و فرزندان طلاق.

     از سوی دیگر این که ما معلمان چقدر دانش آموزان خود و خانواده های آنان را می شناسیم؟و از وضعیت زندگی آنان خبر داریم؟ رفتار ما با آنان چگونه است؟ آموزش و پرورش با این مسایل چگونه برخورد می نماید؟ و چه مکانیزمی برای بررسی  و آسیب شناسی دارد ؟ بالاخره خانواده های فراوانی هستند که مانند این مادر از طرح مسایل و مشکلات خود واهمه دارند؟ و حتی حاضر نیستند از خدمات مشاوره ای آموزش و پرورش استفاده نمایند؟ چه باید کرد؟ جامعه چه کرده است؟