دیروز 9 مرداد سالروز انتقال خون بود و من نیز مثل بیشتر شما هم وطنان عزیزبرای عمل به وظیفه ی انسانی خود به پایگاه انتقال خون شهر ری مراجعه کردم. بعد از سلام و خسته نباشی با تحویل کارت ملی ، مشخصاتم در برگه مخصوص ثبت شد و نزد آقای دکتر هدایت شدم. بعد از احوال پرسی معمول جناب دکتر به برگه نگاهی انداخت وشروع به پرسیدن سوالاتی نمود که کمی تامل برانگیز بود شاید برای شما هم پیش آمده باشد.
ایشان پرسید پس فرهنگی هستید؟ و بعد شروع به پرسش از وضعیت جسمی و بیماری و مصرف دارو نمود. تا رسید به میزان مصرف مواد و متخلفات آن.
خب جناب روزی چند تا سیگار می کشی؟ آقا هیچی به خدا.
چه نوع موادی مصرف می کنی ؟ از چه راهی ؟ جناب دکتر ما این حرفها.
تزریق هم داشتی؟
زبانت را در آر ببینم؟ بفرما.
پس معلمی هان؟ بله
آخرین باری که زندان بودی کی بود؟
کی از بازداشت آزاد شدی؟
کار به اینجا که رسید جوش آوردم و ایشان نگاهی به من انداخت و گفت :
آخه می دانید شما معلمها یه مدتی درگیر زندان و بازداشت و ....
کیسه ی خونم را با عشق اهدا کردم و با دنیایی از سوال از پایگاه خارج شدم.
